تبليغاتX
از پشت عینک من
نقد ادبی

              ملک الموت

او را دیدم.

 به چشم خود او را دیدم.

 به سرعت روی از من گرفت اما من او را دیدم .

 کنج دیوار خراب خانه باغ در حالیکه سراسیمه بین کارتن های خالی وخرده شیشه ها و رد دستهای کپک زده روی آینه ها به دنبال من می گشت.

از ترس فریاد بر آوردم اما او حضور مرا، سقوط مرا از یاد برده بود .

ایستاده بودم، در حالیکه دستهایم بریده بود و از دست هایم خون می ریخت.

 و از دستهایم زردآبه جاری بود.

سرم ضربانی مکرر بود

و هیچ دردی نداشت.

شب بود.

پای راستم درد می کرد.

او زرد می رقصید

ودربازی آتش و باد مستانه می خواند

و من از ترس مرده بودم.

آن سو تر وزن پرنده ای را که بر جمجمه خالی من

 روی دو پا ایستاده بود ومنقار بلندش را در حفره چشمانم فرو می کرد تحمل می کردم .

 

چشمهایش به من نزدیک می شد.

چشمهایش می درخشید.

و فاتحانه پنجه هایش را در شقیقه ام فرو می کرد.

 و منقار پرنده ای بود

و چشم پرنده ای بود

و ناگهان برخورد رعب آور بالها

و جریان تازه خون که از استخوان گونه ام سرازیر شده بود.    

من در رنجی وحشتناک بودم

  من از ترس فریاد برآوردم

و فوج عظیمی از پرندگان از سر صخره ها برخاستند.

او را دیدم که

سر بلند کرد رو به آسمان

و من نفس راحتی کشیدم

بدین خیال که طلسم شکسته شد و

 او مرا خواهد یافت

اما او مرا از یاد برده بود.

کنج هزار آیینه شش گوشه مقابل چشمانش هزار برابر شده بودم

و او مرا گم کرده بود. 

آنگاه سکوتی طولانی دشت را در بر گرفت.

 

چشمانم ثابت ماندند و چشمانم وحشت را لمس کردند.

و گوش هایم وحشت را در سکوت زمین ثبت کردند

و بینی و زبانم وحشت را در بو و طعم خون خشکیده ثبت کردند

و مغزم وحشت را ثبت کرد در مغزم

وترس چون کله ابلهی چرخید

و ترس نفرت شد.

و من نفرتم را فریاد زدم از او که فراموشم کرد

وحقیقت مرا را از یاد برد

از او که صدای سقوطم را به عمق آبها شنید

و چون تندیس مومین جادوگری سیاه

مرا رها کرد .

 

 

گفته اند اومردی ابله است به بلندی آسمان

و حقیقت را گفته اند.

 

بلند پروازی خدایان را دارد

این را نمی دانند.

گفته اند مردی ابله است

اما حقیقت را نمی دانند.

او گاهی تو را گم میکند

تو را میبیند و انکار میکند

 

تو بیدار میشوی

تمام دنیا را با او چرخیده ای

و تو تا همیشه در ترس از گم شدن می مانی 

و گاه دلتنگ میشوی و انتظار می کشی

و گم می شوی.

 

 

مرگ اگر مرگ است گو نزد من آی

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او عمری ستانم جاودان

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:15  توسط مهتاب  | 

نقد

تو این وبلاگ می خوام نقطه نظرم رو در مورد آثار هنری بیان کنم یعنی یه جورایی نقد.

خوشحال می شم با اظهار نظر کمکم کنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:42  توسط مهتاب  |